مرد جوان تصمیم گرفت مدتی خیابانگردی نماید. مقداری که پیش رفت به فروشگاه تصاویر باسمهای رسید ومدتی را به نگاه کردن ویترین فروشگاه گذرانید. سپس قدم به سالن یک عتیقه فروشی گذاشت. عتیقه فروش که جوان را دید به او گفت:«لطفاً» به این چرم ساغری نگاه کنید.»
جوان به تندی از جای خود حرکت کرد و با مشاهده یک قطعه چرم که به دیوار بالای سر او نصب شده بود در حیرت فرو رفت. مساحت چرم، از یک قطعه پوست روباه تجاوز نمیکرد، و در اولین نگاه به موضوعی باورنکردنی پیبرد: از آن پوست انوار درخشانی به محوطه ظلمانی عتیقه فروشی میتابید. روی پوست به زبان سانسکریت نوشته بود که: « اگرتو مرا به دست آوری، هر چه در دنیا وجود دارد مال تو خواهد شد. اما اختیار زندگی تو به اراده من خواهد بود. در مقابل هر خواهش تو کاهشی در من پدید خواهد آمد، مرا میخواهی؟ دریاب. خدا اجابت خواهد کرد.»
عتیقه فروش به جوان گفت که دارای عمری طولانی است و رمز زندگیاش این است که: «خواستن ما را میسوزاند و توانستن ما را فنا میکند. ولی دانستن سبب آرامش مدام در سازمان ضعیف وجود ماست. من همه چیز رادیدهام، ولی با آرامی بدون خسته کردن خود، به هیچ چیز میل نکردهام و همه را در صبر گذراندهام.»
جوان ناشناس چرم ساغری را در دست گرفت و گفت: «این طور باشد. ولی من مایلم که زندگی را با افراط بگذرانم. پیش از این تصمیم داشتم که زندگی ام را در راه مطالعه و برای تفکر طیکنم. اما اینها یک لقمه نان هم به من ندادند. من میخواهم برایم ضیافت شام شاهانه همراه با بساط فسق و فجور ترتیب داده شود. مهمانهای من همگی باید جوان باشند. معنویات داشته باشند، خرافاتی نباشند، و تا سر حد جنون بانشاط باشند. شرابهای تند و تیز، بتوانند ما را به مدت سهروز سیاه مست کنند و زنان آتشین مزاج زینت بخش این شب باشند. میخواهم فسق و فجور بالا گیرد و طغیان کند، و ما را به آن سوی دنیاها بکشاند. و در سواحل ناشناس بریزد. چنانچه ارواح یا به آسمانها بروند یا درلجنزارها غوطه خورند. بنابراین من به این قدرت شریر فرمان میدهم تا تمام خوشیها را در یک خوشی ذوب کند... من احتیاج دارم تمام لذتهای آسمانی و زمینی را به آغوش کنم، و در این راه بمیرم.»
عتیقه فروش گفت: «برهمنی که این طلسم را به من داد، توضیح داده بود که توافق اسرار آمیزی بین آرزوها با سرنوشت کسی که صاحب این طلسم باشد برقرار می باشد.»
جوان که نامش رافائل دو والنتین بود همراه با چرم ساغری، عتیقه فروشی را ترک کرد. در خیابان به دوستانش از جمله به امیل روزنامه نگار برخورد کرد. آنها او را به یک سالن مجلل و درخشان به همان شکلی که رافائل آرزو کرده بود هدایت کردند. در آنجا یکی از حضار گفت: «آنچه واقعیت دارد این است که آزادی به هرج و مرج منتهی میشود و هرج و مرج راه را برای استبداد هموار میکندو استبداد نیز به آزادی منجر میشود. میلیونها موجود انسانی بدون اینکه بتوانند یکی از این سیستمها را پیروز گردانند. جان خود را از دست داده و خواهند داد...»
یکی دیگر از جوانان ادعا کرد که «انسان یک دلقک است که بر لبه پرتگاهها می رقصد.»
دیگری گفت: «تعداد کتابهای چاپ شده، بیش از یک میلیارد است در حالی که در سراسر زندگی انسان، بیش از یک صدوپنجاه هزار از آنها خوانده نمیشود. حالا به من بگویید آیا کلمه معلومات، کلمهای احمقانه نیست؟... بهتر است که فن سوزاندن وصیتنامه را یاد گرفت و بعد با سری بلند و شرافتمندانه در میان مردم راه رفت ... هرگاه درآمد شما به پنجاه هزار لیره بالغ شود هرگز غم ملت را نخواهید خورد... در عهد عتیق، رهبران دینی، قدرت را به دست گرفتند. بعدها، قدرت به دو رتبه مذهبی تقسیم شد: پیشوای دین وشاه. و در اجتماع امروزی ما که آخرین مرحله تمدن میباشد. قدرت، در ترکیبات متعدد اجتماع پخش شده گردیده است وما دارای قدرتهای صنعتی، افکار عمومی، پول و سرمایه، و نفوذ کلام شدهایم.»
بیانشون که از فرط مستی سراز پای نمیشناخت، به او پاسخ داد: «آیا میدانید که یک مقدار فسفر، اگر درانسان زیاد یا کم شود، به همان نسبت انسان به صورت یک نابغه در میآید و یا اینکه یک نفر بیرحم و شقاوت پیشه خواهد شد.»
بیکسو(Bixiou) گفت: «حکومت فعلی، مرهون فنی است که با آن بتوان افکار عمومی را اداره کرد.» امیل نیز از حضار پرسید: «ایا کرسی استادان برای تدریس فلسفه درست شده است، و یا اینکه علم فلسفه به خاطر کرسی استادان به وجود آمده است؟»
رافائل برای امیل زندگی خود را این گونه تعریف کرد: «در کودکی مادرم را از دست دادم. با دیسیپلین و انضباط شدیدی که پدرم برای من در نظر گرفته بود هر روز ساعت نه شب به بستر می رفتم و پنج صبح بیدار می شدم. پدرم میخواست که تحصیلات من درعلم حقوق باشد. پس از فارغ التحصیل شدن، در محاکم دادگستری به طور شرافتمندانهای کار و تلاش میکردم. با مرگ پدرم، بدهیهای او مرا به فقر شدیدی دچار ساخت. طلبکارها وادارم ساختند تا وسایل خانهام را بفروشم.... خویشاوندان ثروتمندم به حال و روز من بیاعتنا بودند. استبداد تربیتی پدرم مرا فردی کم رو و بیعرضه پرورش داده بود... با اینکه بیست وشش سال بیشتر ندارم به این موضوع یقین دارم که ناشناس خواهم مرد و به وصال زن رؤیایی خود نخواهم رسید... سه سال است که به مطالعه و نگارش پرداختهام و در یک اتاق زیرشیروانی سکونت دارم. دختر صاحبخانهام پولین(Pauline) نام دارد که سخت عاشق من است. او به من موسیقی، نقاشی، دستور زبان و بالاخره هرآنچه را که یاد گرفته آموزش میدهد... اما من دیوانه زنی هوسباز به نام فئودورا هستم.
سه سال به خانه فئودورا میرفتم. روزهایی را که با اوسر میبردم به حالت یک برده درمیآمدم، به یک اسباب بازی مبدل میشدم که به فرمان او بودم. از اینکه این زن و این محیط اشرافی را به طرز احمقانهای پرستش می نمودم خود را ملامت میکردم... پولین را آن وضع فقیرانه دوست نداشتم.
کم کم به قماربازی کشیده شدم و کار تحقیق و نگارش را رها نمودم ... تا اینکه به این چرم ساغری رسیدم و حالا می خواهم انتقام خود را از دنیا بگیرم.»
رافائل بر روی میز اتاقش چرم ساغری را باز نمود و آرزوی دویست هزار لیره درآمد را کرد. فردای آن روز به رافائل خبر دادند که از طرف دایی مرحوم خود وارث شش میلیون لیره شده است. رافائل احساس کرد که از این به بعد او از قانون اطاعت نخواهد کرد بلکه قانون به اطاعت او درخواهد آمد. او در اولین فرصت یک خانه اشرافی با تمامی وسایل و ابزار مورد نیاز تهیه نمود. اما با مشاهده کاهش چرم ساغری از مرگ زودهنگام آنچنان ترسید که تصمیم جدی گرفت که از عیاشی دست برداشته و زندگی بسیارمنظمی را برای خود تدارک ببیند.
از آن روز به بعد او روزها را به مطالعه میگذراند و با هیچکس رفت و آمد نداشت. اما پس از مدتی به بیماری سل دچار شد و ده سالی را به زندگی گیاهی پرداخت. روزی به نوکر پیرش گفت: «همه لذت زندگی در اطراف بستر مرگ من، مثل زنان زیبا میرقصند، اگر آنها را به خود بطلبم، خواهم مرد. مرگ در کمین من است! تو باید سدی میان من و دنیا باشی ... سرنوشت فاوست مرا به وحشت اندخته است.»
رافائل شبی دراپرا زنی را بسیار زیباتر از فئودورا می بیند. هر تلاشی میکند تا ازحوزه جاذبه آن زن فرار کند موفق نمیشود. سرانجام معلوم شد که این زن زیبا کسی جز پولین نیست. رافائل روز بعد با نگاه پرتشویشی که به طلسم اندخت، فریاد کشید که من میخواهم پولین مرا دوست بدارد.
در ملاقات با پولین فهمید که پدر پولین سرانجام بادستی پر از پول از سفر چندین سالهاش بازگشته است. رافائل و پولین خلی سریع به احساس عاشقانه خود اعتراف نمودند. پولین که اینک بسیار ثروتمند شده بود به رافائل گفت:«خدا می داند که من چقدر دوستت داشتم. وقتی که در اتاق زیرشیروانی گاه و بیگاه اتاق تو را تمیز میکردم اشک ریختهام و به فقر خود نالیدهام. حاضر بودم برای خشنود ساختن تو خودم را به شیطان بفروشم. امروز رافائل من، تو مال من هستی... آیا با سه فرانک پول رختشویی در ماه، تو میتوانستی هفتهای دوبار جلیقه سفید و پیراهن تمیز داشته باشی؟ تو دو برابر پولی که میدادی شیر میخوردی! تا دوساعت بعد از نیمه شب کار میکردم، و پول فروش پردههای پیش بخاری را نصف به مادرم ونصف دیگرش را به تو میدادم...»
رافائل، پولین را به خانهاش رساند. درهنگام مراجعت، تمام خوشیهایی را که بشر دراین دنیا می تواند احساس کند دردل او انباشته بود. در خانه پرگاری را برداشت و با بدست آوردن سطح چرم ساغری، باقیمانده عمر خود را دو ماه محاسبه نمود. این موضوع برای او قابل قبول بود. بنابراین چرم ساغری را نزدیکی از دانشمندان آن روز به نام لاوری برد. لاوری چند روز بعد به او گفت: «چرم ساغری تو از جنس پوست یک گورخر بسیار نادر در ایران است. بعضی عقیده دارند که کلمه ساغری یک واژه ترکی است. بعضی ادعا میکنند که ساغری اسم شهری است که پوست در آنجا دباغی شده است. عدهای آن را نام رودخانهای دانستهاند... اما بدانید ما با هیچ شیوه و دستگاهی نتوانستیم این چرم را ذرهای افزایش دهیم!»
هوراس بیانشون پزشکی بود که بیماری رافائل را سل پیشرفته تشخیص داد و برای او یک رژیم بهداشتی تجویز نمود. از نظر بیانشون آب و هوا و مناظر شهرستان ساووا میتوانست موجب بهبود او شود.
رافائل اسیر اندیشه سرنوشت بود و در تشویش بیماری خود دست و پا می زد. طلسم او مساحتی به اندازه بک برگ کوچک بلوط پیدا کرده بود. او تصمیم گرفت که دیگر پولین را نیز ملاقات نکند. اما روزی در کنار پولین با زندگی وداع نمود.
تفسیر داستان
*زندگی بالزاک را نیز، میتوان به اعتباری همچون زندگی قهرمان رمان چرم ساغری دانست، بالزاک نیز قربانی هوسبازیها و شهوترانی های خود گردید.
*بالزاک خود نیز همچون قهرمانان آثارش اسیر حرص و آز و پول پرستی بود. او درزندگی فقط برای دو هدف تلاش میکرد: «پول وثروت». او اشتیاقی وصف ناشدنی به القاب و تجملات و زندگی اشرافی داشت و در جوانی پدرش را مجبور کرده بود تا پیشوند «دو /de» را که در زبان فرانسه نشانه اصل ونسب اشرافی شخص بود، به ابتدای نام خانوادگی شان بیفزاید.
*بالزاک درابتدای کتاب چرم ساغری مینویسد: «توده مردم از ما تصویر زیبا طلب میکند، راستی مدلهای این تصاویر را از کجا باید آورد؟ آیا لباسهای پاره پاره شما، انقلابات بی فرجام شما، بورژوازی زغ زغوی شما، مذهب منسوخ شما، قدرت پوسیده شما، سلاطین بیتاج و تخت شما، واقعاً آنچنان شاعرانه هستند که در خور تجسم باشند؟ تنها کاری که در حال حاضر از دست ما بر میآید این است که به آنها بخندیم.»
بالزاک در چرم ساغری تضاد میان تدبیر و تقدیر را نشان میدهد و بر این باور است ک اگر انسان مهار کار خود را به دست تقدیر رها کند و به رفاه مادی برسد، چنانکه قهرمانش رسید، در عوض تقدیر در قلمرو اخلاقی ارمغانی جز بدبختی و دلهره ندارد. پایان اندوهبار رافائل این نکته را بخوبی روشن میسازد. اما در میان آرزوهایی که رافائل در سر میپرورد آرزویی هم هست که پیامد شومی ندارد و از عمرش نمیکاهد و آن وصال دختر جوانی به نام پولین است. چرا که عشق دوجانبه نیرومندتر از تقدیر است.
*بالزاک با دقت یک مورخ، نفوذ منافع خصوصی را در تمام حوزههای زندگی خصوصی و عمومی مورد مطالعه قرار داد ونشان داد که این منافع، چگونه توانسته است اذهان مردم را فاسد و روابط انسانی را تلخ و ناگوار کند. احساس خویشاوندی (در رویاهای گمشده)، عشق (در الهه شعر، و زن سیساله)، صداقت (در سزار بیروتو)، دستگاه دولت(در کارمندان، ماجراهای دلتنگ کننده)، مطبوعات، تئاتر، انتشارات، هنر و بانکداری: در همهجا نفع خصوص و خودپرستی، فرمانروای مطق بوده زندگی را به آلودگاهی مبدل کردند که درآن فقرا را جایی برای موضع گیری نیست. و اخلاقیات و نیکی یا در زیر پا له شده و یا آلوده میشوند.
*تحلیل بالزاک از جامعه، او را به این نتیجه رهنمون کرد که بورژوازی در نهایت پیروز خواهد شد و بنابراین، با وجود بیزاری از بورژوازی و علاقه مندی به اشراف، او مجبور شد زوال جامعه کهن را مجسم کند.
*بالزاک با همان کیفیاتی مواجه شد که گوگول و داستایقسکی مواجه شدند. آنها ضمن اینکه راه تکامل سرمایهداری در جامعه را نفی کردهاند، در عین حال انقلاب را به عنوان وسیلهای برای دگرگون کردن جهان و ساختن دنیایی بهتر نمیپذیرفتند. مجبور شدند در مبارز علیه خودپرستی بورژوایی، از قدرت یکه تاز و اخلاقیات مسیحی مدد بگیرند. از نظر بالزاک اصلاحات اجتماعی فقط باید از بالا شروع شود.
منبع : http://ketabestan.ir
برچسبها: معرفی کتاب


